زندگی جدید (قسمت نهم)

میسترس نیلوفر رو به سامان کردند و گفتند برو عقب!
سامان کمی عقب رفت و مثل سگ های خوب منتظر بود!
میسترس نیلوفر یه تیکه جدا کردند و خواستند برای سامان بندازند که سامان و دیدند و خندشون گرفت و زدند زیر خنده!
یه حس خاصی به سامان دست میداد!حسی همراه با تحقیر و لذت!
جلوی بانوئی زیبا و جذاب مثل سگ ها 4 دستا پا بود و له له میزد برای غذا!
از پائین بانوی خودش و نگاه میکرد و به کوچیکی خودش و بزرگی بانوی خودش پی میبرد!
بردگی

بعد از چند لحظه میسترس نیلوفر خندشون تمام شد و با دست غذا و میگرفتند بالا!
«اها ها نگا کن!بپر ببینم!بالاتر!ای دیوونه.» و خنده های میسترس نیلوفر!
«این و میندازم!بیافته زمین من میدونم و تو!» و پرتابی قوسی و نسبتا دقیق که این زمان و به سامان میداد تا بتونه دهانش و زیر فرود امدن غذا قرار بده!
لحظات شادی و سپری میکردند و بعد از چند تیکه میسترس نیلوفر گفتند»وای چقدر خندیدم!بیا جایزه هم بهت بدم!»
از قیافه میسترس نیلوفر و اشارشون سامان منظور میسترس نیلوفر و متوجه شد!
سامان هم کمی جلو رفت و کلش و گرفت بالای رون های میسترس نیلوفر و رو به بالا و دهانش و باز کرد!
میسترس نیلوفر هم کله سامان و گرفت و بیشتر بالا کشید و گفت ام ام اممممممم! در عرض چند ثانیه افتخاری بزرگ نصیب سامان شده بود و تمام شده بود!
بعد با فشاری صورت سامان و گزاشتند رو پاشون و با دستشون با موهای سامان بازی میکردند و میگفتند سگ خوبم!
چند دقیقه ای میشد که سامان مثل یه سگ خونگی و لوس سرش و رو پای میسترس نیلوفر گزاشته بود و میسترس نیلوفر با دست نوازشش میکردند!
بعد از چند دقیقه سامان و ول کردند و هولش دادند عقب و پاهاشون و بلند کردند و پاشدند!
من تو اتاقم!اینارو جمع کن و بشور بیا تو اتاق!
میسترس نیلوفر با همان شکوه و ابهتشون رفتند و سامان پاشد و مشغول شد!
بعد از 15 دقیقه که کارش تمام شد 4دست و پا شد و رفت خدمت میسترس نیلوفر!
میسترس نیلوفر رو تخت دراز کشیده بودند و مشغول تلفن حرف زدن با یکی از دوستاشون بودند!
سامان هم رفت و جلو پاهای بانوی خودش و جلو تخت و اول صندل های میسترس نیلوفر و بوسید و مرتب کرد و گزاشت بقل تخت و سجده کرد و سرش و گزاشت رو زمین!
چند دقیقه گزشت و میسترس نیلوفر بدون توجه به سامان مشغول بودند!
بعد از چند دقیقه سامان برخورد پای میسترس نیلوفر و با سرش و احساس کرد
کلش و بلند کرد دید بله پاهای زیبا و پرستیدنی میسترس نیلوفر هست!
صورت میسترس نیلوفر و نگاه کرد که دید میسترس نیلوفر با چشم اشاره ای به پاهاشون کردند!
سامان دقیقا نمیدونست کدام افتخار نصیبش شده!باید بو کنه یا یه وسیله برای بازی باشه یا ببوسه و بلیسه؟
برای همین سعی کرد بیشتر از حسش کمک بگیره!
اول بدون انجام کاری فقط سرش و برد دم پاهای میسترس نیلوفر و میسترس نیلوفر اروم با پاشون با صورت سامان بازی میکردند وکف پاشون و رو سر و صورت سامان میکشیدند!
بعد از چند دقیقه که میسترس نیلوفر پاشون و رو لب سامان گزاشتند سامان حس کرد که احتمالا منظور میسنرس نیلوفر اینه که سامان افتخار بوسیدن پاهاشون و دارند
برای همین خیلی اروم و با دقت پاهای میسترس نیلوفر و میبوسید!
چند دقیقه ای گزشت و سامان قرق در رویا بود و با اشتیاق و شدت هرچه تمام تر به پاهای ناز و پرستیدنی میسترس نیلوفر بوسه میزد.
میسترس نیلوفر هم مشغول تماشای سامان و صحبت و خندیدن با دوستشون بودند و گهگاه پاشون و میچرخوندند تا سامان افتخار بوسیدن تک تک نقاط پاشون و داشته باشه!
میسترس نیلوفر تلفنشون که تمام شد و رو به سامان کردند گفتند
«نه خوشم امد!حس خوبی به ادم دست میده!»
سامان هم کلی ذوق کرد و با اشتیاق بیشتری مشغول شد!
میسترس نیلوفر اروم پاشون و کشیدند و رو شانه سامان گزاشنه و ان یکی پاشون و رو لب های سامان گزاشتند!
میسترس نیلوفر دوباره رو به سامان کردند و گفتند»چه سگ سفیدی دارما!همچین سفید مفیدی!تنشو نگاه!چرا تو تنت اصلا مو نداره داگی؟»سامان هم بدون حرف مشغول بود!
میسترس نیلوفر پاشون و کشیدند و گفتند بسه!
حالا اروم ماساژم بده!
سامان تو ماساژ دادن هم نسبتا وارد بود!
یعنی از بچگیش که این حس و داشت میدونست اگه روزی افتخار داشتن میسترس و پیدا کنه حتما باید ماساژور خوبی باشه!
برای همین از هرجا که میتونیست چیزهائی یاد گرفته بود!
برای همین اروم از انگشتای پای میسترس نیلوفر شروع کرد که میسترس نیلوفر گفتند نه!
پام و بزار اخر و به پشت برگشتند و سامان متوجه شد که باید از پشت میسترس نیلوفر شروع کنه!رفت که شروع کنه گفت سرورم با لباس؟
میسترس نیلوفر گفتند»اِمممممممممممممممممم،اَه خوب وایسا!»برای همین نشستند و تاپشون و دراوردند و پرت کردند رو صورت سامان و سامان تا به خودش بیاد میسترس نیلوفر خوابیده بودند!
سامان که میسترس نیلوفر و نگاه کرد به پشت خوابیده بودند فقط بند های سفید سوتین میسترس نیلوفر مشخص بود و بدن ناز و جو گندمیه کمی برنزه شده ی میسترس نیلوفر و سامان بدون حرف شروع کرد از کتف های میسترس نیلوفر!
در هنگام ماساژ میسترس نیلوفر از سامان سوال میکردند و حرف میزدند و …!
بعد از اینکه ماساژ پشت میسترس نیلوفر تمام شد سامان سوال کرد که سرورم قلنج هم میخواید بشکونید؟
میسترس نیلوفر گفتند»اییییی نه،بدم میاد!»
میسترس نیلوفر پاشدند و «گفتند تاپم و بده»
سامان تاپ میسترس نیلوفر و که تا کرده بود در نهایت احترام تقدیم کرد و میسترس نیلوفر گرفتن و پوشیدن و دوباره خوابیدن
برای همین سامان اروم رفت پائین و خواست از رانهای میسترس نیلوفر شروع کنه!
میسترس نیلوفر خندیدند و گفتند «ای سگ ترسو!بیا بالا!یالا به بینم!»
سامان هم رفت سراغ باسن های میسترس نیلوفر که میسترس نیلفور گفتند»شلوارکم و بکش پائین!
سامان هم دستش و که برد تا شلوارک میسترس نیلوفر و بکشه پائین میسترس نیلوفر گفتند»هو،فقط شلوارک!»
سامان اشتباهی داشت شورت میسترس رو هم پائین میکشید!
یه شورت بندی که از پشت بند سفیدش و رگه های صورتی کمرنگش مشخص بود.
سامان سریع شروع کرد به ماساژ دادن در انتها هم از میسترس نیلوفر اجازه گرفت برای بوسیدن!که با اجازه میسترس نیلوفر سامان 2تا بوسه اروم بر باسن های میسترس نیلوفر زد و شلوارک و کشید بالا!
احساس عجیب غریبی سامان داشت اما لذت بخش!
بعد نوبت ران های میسترس نیلوفر بود که از رو همان شلوارک انجام شد و امد پائین و پائین تا به پاهای میسترس نیلوفر رسید!
میسترس نیلوفر چرخیدند و رو به سامان شدند و گفتند بزار بشینم و تو زیر تخت به پاهام برس!
میسترس نیلوفر نشتند به سامان اشاره کردند که صندلشون و بزاره زیر تخت و دراز بکشه!
بعد پاهاشون رو سینه و صورت سامان گزاشتند و سامان با دست مشغول ماساژ دادن شد و با لب های ان یکی پای میسترس نیلوفر و نوازش میکرد و میبوسید!
میسترس نیلوفر هم با شصت پاشون با لب و پلک و صورت سامان بازی میکردند و میخندیدن!
بعد از چند دقیقه گفتند خوب! پاهاشون و بلند کردن و وایسادن و پاشون و گزاشتند رو سامان و میخواستند رو سامان وایسند!
رفتند بالا که حفظ تعادل براشون سخت بود و هی اینور انور میرفتند جیغ میزدند و میخندیدن!
سامان گفت خوب سرورم دستای من و بگیرید!
میسترس نیلوفر گفتند اره!و دستای سامان و گرفتند و رو سینه های سامان ثابت وایسادند!
سامان میخواست به روی خودش نیاره!ولی خیلی بیشتر از انی که فکر میکرد سخت بود!
تازه با اینکه میسترس نیلوفر سبک بودند!
خودش پیش خودش میگفت وای تو این کلیپا پس چجوری با کفش پاشنه بلند میردن رو اسلیو؟!
میسترس نیلوفر هم بعد از چند ثانیه پاشون و بلند کردن گفتند این حرکت و تو یه کلیپ دیدم وایسا!
بعد با انگشتای پاشون فک سامان و به پائین هل دادند و گفتند اممممممم و یه بار دیگه افتخار به سامان دادند که رو گونه سامان افتاد!
میسترس نیلوفر گفتند «اَه 80 امتیاز!
یکی دیگه!
اممممم و اهاااا درست شد!ایندفه نشانه گیری میسترس نیلوفر درست بود!بعد دست سامان و ول کردند و گفتند انم از صورتت پاک کن و بخور!
سامان هم سریع اطاعت کرد و بعدش از بانوی خودش تشکر کرد!
میسترس نیلوفر هم پاشون و رو لب سامان گرفتند و سامان یه بوسه بر پاهای میسترس نیلوفر زد نشستند رو تخت!
داشتند با پاشون با سامان بازی میکردند که موبایل سامان شروع کرد به زنگ خوردن!
سامان به رو خودش نیاورد که میسترس نیلوفر گفتند به بین کیه!سامان گوشیش و از تو جیبش دراورد و یکی از دوستاش بود به اسم سحر!و به میسترس نیلوفر گفت «سحره،زیاد مهم نیست سرورم!»
میسترس نیلوفر گفتند دوسته نزدیکه؟
سامان گفت نه
دوستات و میشناسه؟
چند بار دیدتشون فقط سرورم
و تلفن قطع شد!
میسترس نیلوفر گفتند اه حیف شدااا!میخواستم یکم بخندم!کی هست حالا؟
سامان»هیچکی سرورم،چند ساله همینطوری باهم دوستیم هر 6ماه 6ماه میریم بیرون و یه حال و احوال و همین!6ماه پیش این به من یه زنگ زده!تا الان که 6ماه دومشه جلو شما زنگ زده بانوی من!»
میسترس نیلوفر اهائی گفتند که دوباره موبایل سامان زنگ خورد!
میسترس نیلوفر گفتند «مطمئنی 6ماه 1باره؟ گوشی بده من!»
سامان که کمی تعلل کرد میسترس نیلوفر اینبار با صدای کمی بلندتر و چشمائی چپ گفتند «میگم بده به من!»
تا سامان داد میسترس نیلوفر جواب دادند و گفتند»بله،سلام،نخیر دارن وظیفشونو انجام میدن!و همان هنگام با پا به صورت سامان زدند!،من؟ نیلوفر سرور سامان،شما؟»
چرا قطع کرد پس؟
که دوباره گوشی سامان زنگ خورد و میسترس نیلوفر جواب دادند!
«بله،چرا قطع میکنی؟شما؟من که گفتم سرور سامان!باور ندارید بگم خودش بگه؟گوشی!»
گوشی روبرو دهن خودشان گرفتند و گفتند «سامان من کی هستم؟»
سامان اروم گفت «سرورمید بانوی من»میسترس نیلوفر گفتند بلندتر بگو بشنون و سامان با صدای بلندتر تکرار کرد!
میسترس نیلوفر گوشی و گرفتند دم گوششون و گفتند شنیدی که تلفن باز قطع شد!
میسترس نیلوفر هم گوشی انداختند تو بقل سامان و گفتند»بگیر بابا دوستاتم مثل خودت بی حالن!»
«دفه اخرتم باشه من جلوی یکی میخوام بگم برده و سگمی اینقدر شل بازی در میاریا!من فقط جلو خانواده و دوستای صمیمیت این افتخار و ازت میگیرم(لبخند)!همین!جلوی دوستاتم پرو بازی در بیاری مجبور میشی قلادت و به بندی!خرفهمه؟»
سامان»چی سرورم؟»
میسترس نیلوفر»خنده،خر فهم!از همان شیرفهم میاد!»
سامان»بله سرورم!غلط کردم و گوه خوردم!دیگه تکرار نمیشه و در همین حال سجده کرد و به پاهای میسترس نیلوفر افتاد و شروع کرد تند تند بوسیدن!»
میسترس نیلوفر پاشون و بلند کردن و گزاشتن رو سر سامان و گفتند «افرین برده ی خوب! و با پاشون با موهای سامان بازی میکردند،ولی من با این التماس شما اسلیو ها مشکل دارم!افتخار و رویاتون افتادن و سجده کردن و بوسیدن پاهامونه!التماستون و گوه خوریتون هم همینه!اصلا حال نمیده!»

این ورودی در دسته‌بندی نشده فرستاده شده است. پایاپیوند به آن را نشانه‌گذاری کنید.

یک دیدگاه برای ”زندگی جدید (قسمت نهم)

این مطلب با نظر شما کامل می شود ;)

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s